آوین جون آوین جون ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

آوین فرشته کوچولوی مامان و بابا

اولین دندون فرشته نازم

روز جمعه 18 اسفند 91 خونه مامان جون اینا بودیم که یهو گفت دندون آوین زده بیرون   آخه یه مدتی بود که همش لثه هات میخارید و منم کاری از دستم بر نمیومد و همش قربون صدقت میرفتم منم کلی ذوق کردم و اینجوری شدم   2 روز پیشم رفتیم تبریز و 3 روز اونجا موندیم پیش دایی مهدی دختر خیلی خوبی بودی بیرون ولی امااااااان از شبا که همش بیدار بودی همش دلت بازی میخواست ولی منم خسته بودم و بیچاره مامان جون نگهت میداشت بیرونم که میرفتیم دایی مهدی و باباجون نگهت میداشتن دستشششششون درد نکنه امیدوارم وقتی بزرگ شدی قدرشون رو بدونی گلم   تازگیا انگشت پاتم میخوری و همچین ملچ و ملوچ میکنی که انگار...
23 اسفند 1391

لالایی برای فرشته کوچولوم آوین

لای لای ددیم بویونجا     باش یاستیغا قویونجا     یات گولوم یاتاغیندا         باخیم سنه دویونجا   لای لای ددیم آغلاما         اورییمی داغلاما     بویو بیر قوچ ایگید اول     منه اومید باغلاما   لای لای ددیم جان ددیم     یوخودان اویان ددیمر     سنه یوخودان دورنجا     جانیمی قوربان ددیم   نار بوداغین اینده     اوجو یئره دینده     بیر قوچ قوربان کسرم     بالام "انا "دینده ...
15 اسفند 1391

کارهای 7 ماهگی

دخترکم اونقد زمان زود میگذره که باورم نمیشه رفتی تو 8 ماهگی انگار همین دیروز بود که صدای گریه ات رو موقع بدنیا اومدن  شنیدم ماشالا هرروز داری بزرگتر میشی کارای زیادی انجام میدی و خییییلی شیطون شدی خیلی خوب غذا میخوری بدون اینکه مامانو اذیت کنی بهت سوپ و سرلاک و فرنی و پوره میوه ها و سیب زمینی و .... میدم خیلی راااحت میشینی و تازگی ها هم یاد گرفتی که رورئک سواری کنی خیلی هم تند میدوی وخوشت هم میاد من و بابایی هم وقتی میبینمت ذووووووووووق مرگ میشییم   گاهی هم به زبون خودت باهامون حرف میزنی و هی دد دد میگی   وای گاهی هم شبا کاملا اعصاب منو به هم میریزی و همش گریه میکنی الهی من...
15 اسفند 1391

عاشورا و 5 ماهگی

  بغل دایی جون مهدی  داریم میریم مراسم شبیه خوانی  آوین داییشو خیلی دوووووووووووس داره . داییشم آوینووووووو     امروزم با مامان جون رفته بودیم همایش شیرخوارگان حسینی   عزاداریت قبول باشه               ای بابا مامان چقد ازم عکس میگیریییی؟ خسته شدم     آوین داره میره ددر   راستی پنج ماه و نیمه بودی که اولین غذای کمکی رو شروع کردیم و تو با چه ذوقی میخوردی شکموی مامان ...
15 بهمن 1391

7 ماهگی

 مزاحمم نشین لطفا من کلی درس  دارم     من اسباب بازی هامو خیلی دوس دارم وقتی میام اتاقم کلی ذوق میکنم و خوشحال میششششششم     مامان قربونت بره وقتی دمر میخوابونمت یکم بعدش خسته میشی و سرتو آروم میذاری زمین و به ما میخندی عاشق این حرکتتم من واااااااااای خسته شدم  هنوز کلی درسام مونده           ...
14 بهمن 1391

اولین یلدا و 6 ماهگی

یلدای امسال خونه خاله فریده دعوت بودیم خوش گذشت بهمون و شما هم دختر خوبی بودی و زیاد اذیت نکردی     این بلوز هم مال بچهگی های منه که مامان جون لطف کرده و نگه داشته و داد به خودت     اینا هم لباسای بچگی های منه   ...
13 بهمن 1391